* بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.
* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.
خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید.
* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.
* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!
* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.
* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.
* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.
* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.
* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.
* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشتی نمی کند.
* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید.
* آنکه خدا را در زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.
* خدا از آنکه روزهایش بیهوده میگذرد، نمی گذرد.
* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.
* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.
* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا نبیند.
* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است
* به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.
* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.
* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟
*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟
* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.
* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.
* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.
شب /ارزوهای عبث /چشمانی بیدار تا سحر شب/سکوت/لحظه های متورم/دستانی خالی تر از دیروز شب/خلوتهای ناب/مرور حسرتهای کهنه/ تهی از بیداری فریاد شب/گریه/ موسیقی بی مفهوم/دفتر خیس از دانه های اشک شب با مرگ همه ی آرزوهای نو رسیده صبح با مدفون کردن اجساد تازه ی امید ها در زیر خروارها لحظه ای که گذشته بی پروا و موذیانه سر در اتاق و خانه و هستی من میکشد. شب در پس شکست خورشید مغرورانه چون هر روز میاید و من مبهوت و متحیر مانده ام به این بازی هر روزه. شب با چین کمر پر شهوتش دامن به روی اسمان میکشد و در تنگنای این هستی کور مستانه میرقصد. ومن هنوز در سطر اول این تحلیل مانده ام ٬ که چرا شب تاراج گر حس سرمستی هر روزه من است. شب خود را خلاصه کرده است در دو واژه اما در پس این دو واژه هزاران درد هزاران غم هزاران حس نا اسوده و سردر گم بیدارند شب هیچ گاه مردد نیست هیچ گاه مضطرب و پریشان نیست اما با امدنش همه چیز را میشکند بغض را با هر چه سختی میشکند غرور را مستی رابا خود میسوزاند و میشکند شب شهر بی بارانی نیست٬ هزارها باران چشمهایی را در خود دارد که شرم از او ندارند و همیشه با او میبارند. _________________ کلمات را باید شست جور دیگر باید گفت.
تنها برای چشمان تو می نویسم که نگاهت تکراری از آسمان است… تو همانی هستی که بهار را برایم به ارمغان آوردی و من همانی هستم که به عشقت وفادار مانده ام و روزهای بی تو را در دفتر دلم شمارش کردم
این آپ امشبم خیلی جالبه حتما بخونیدو نظر بدین ...........!باشه! قربون همتون
مقايسه دختر و پسرهاي ايروني(جدی نگیرین)
این یه پست کاملا دخترونست واقعا از همه پسرا معذرت میخوام بالاخره دخترا هم حق دارن بخندن اما فقط واسه خندست جدی نگیرید وقتي يک دختر حرفي نميزند ميليونها فکر در سرش مي گذرد
وقتي يک دختربحث نميکند عميقا مشغول فکر کردن است
وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود
وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد: خوبم يعني اصلا حال خوبي ندارد
وقتي يک دختر به تو خيره مي شود شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي
وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي
وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند توجه تو را طلب مي کند
وقتي يک دختر هر روز براي تو [اس ام اس] مي فرستد يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي
وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم يعني واقعا دوستت دارد
وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونمي تواند زندگي کند يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي
وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست ------------------------------------------------------------------------------- وقتي يک پسر حرفي نمي زند حرفي براي گفتن ندارد
وقتي يک پسر بحث نمي کند حال وحوصله بحث کردن ندارد
وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند يعني واقعا گيج شده است
وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم يعني واقعا حالش خوبه
وقتي يک پسر به تو خيره مي شود دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني
وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند
وقتي يک پسر هرروز براي تو [اس ا م اس] مي فرستد بدون که براي همه "فوروارد" کرده
وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم دفعه اولش نيست (آخرش هم نخواهد بود)
وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه
گفتم که جدی نگیرین ولی خداییش چیزایی که مربوط به دختراستو من قبول دارم
یعنی واقعیت داره در مورد من یکی که یه جورایی صدق می کنه
راستش دقیقا نمی دونم باید از کجا شروع کنم اما می خوام از روز اول آشناییمون تا حالا که چند روز بیشتر نیست بگم
من عشقمو از تو وبلاگم پیدا کردم
یه نفر مثل بقیه که میان و دیدن می کنن و نظر میدن و میرن عزیز دلمم اومد و منو به دیدن وبلاگش دعوت کرد منم طبق عادت همیشگیم که هر کی بهم سر میزنه بهش سر میزنم رفتم و نظر دادم و از اومدنش به وبلاگم ازش تشکر کردم
راستش بعد چند روز اون دوباره بهم سر زد و یه نظر خصوصی گذاشته بود که من با شما همسایه ام و اگه میشه بیشتر با هم آشنا بشیم
گفته بود حالا یا من شما رو اد میکنم یا شما منو منم تو همون روز رفتم نت و تو یاهو مسنجر ای دی شو اد کردم بعد دیدم ادمو جواب داد خیلی خوشحال شدم بعد کلی با هم اون روز حرف زدیم اون روز یک شنبه 18 مرداد بود که اولین و تا الان آخرین باری بود که با هم چتیدیم
باز دوست داشتم با هاش بچتم تو اون روز باز رفتم تو نت و با هاش چتیدم خیلی حرفاش قشنگ بود مهربون خوش اخلاق فکرشم نمی کردم که باهاش تا این حد راحت باشم حرفاش به دل می نشست
نمی دونم چی شد که یه هو پرسید عربی هم بلدی صحبت کنی گفتم آره اما مگه تو بلدی گفت یه خورده بلدم حالا تو شروع کن تا ببینیم چی میشه خیلی عربی با هم چت کردیم طوری که باورم نمیشد تا این حد بریم جلو بعد کلی صحبت و شوخی و حرفای قشنگ خداحافظی کردیم و رفتیم اون روز مامانم کارم داشت رفتم اما فکر نمی کردم که کارتم تمام شده باشه اما تلفنی از طریق اس ام اس با هم حرف زدیم اون موقعی که داشت باهام چت می کرد یه هو گفت اگه بگم دوست دارم ناراحت نمیشی گفتم نه اما تو که هنو منو ندیدی چه طور می تونی کسی و که هنوز ندیدیش دوست داشته باشی گفت قیافه واسم مهم نیست این مهربونیت حرفات همش قشنگه من به باطن آدما نگاه می کنم نه به ظاهرشون اصلا قیافه واسم مهم نیست میگم این جوریاست یعنی یه هویی از هم خوشمون اومد من باورم نمیشد که اون بام دوست شده چون تا حالا با دوست اینتر نتیم تا این حد پیش نرفته بودم اینکه بخوام باهاش دوست بشم یا عزیز دلم بشه همیشه به دوستای اینتر نتیم میگم داداشی
چون واقعا داداشیمن اما هنوزم که هنوزه این سوال و هر دومون از خودمون می پرسیم که چه جوری شد اصلا چی شد یه هو از هم خوشمون اومد دلش خیلی مهربونه احساسش خیلی قشنگه یه پسر با ادب مهربون شوخ تحصیل کرده کارشناسی روانشناسی بالینی رو داره می خواد ارشدم بخونه امید وارم به همه ی آرزوهاش برسه
روز چهارشنبه 21 مرداد قرار شد همو ببینیم قرارمون پهلو در دانشگاه بود باورتون میشه قرار بود 8 همو ببینیم اما هر دومون 7:30 رسیدیم
بعد که اومد و منو دید یه خورده با هم راه رفتیم بعد گفت کجا بریم گفتم راستش نمی دونم اینجا یه پارک هست می خوای بریم اون جا میای بریم گفت نه اینجا نه بعد ازم خواست با هم بریم اهواز من که مونده بودم چی بگم گفتم ها باید یه کوچولو مثل ایکیوسان فکر کنم خندید اون ریش و سیبیل داشت سفید پوست با موهای بلند و صاف
یه پیراهن تقریبا سفید پوشیده بود با یه شلوار و کیف دوشیه توسی رنگ خوش تیپ خوشکل خنده رو و کاملا محترم داشتم میگفتم اون ازم خواست که باهاش بیام اهواز راستش خیلی نگران بودم دل شوره هم داشتم نمی دونستم بگم آره یا نه اما بعد قبول کردم اون خیلی خوشحال شد بالاخره رفتیم ترمینال بعدشم سوار اتوبوس شدیمو راهی اهواز شدیم تو راه خیلی حرفا واسه گفتن داشتیم مخصوصا اون کلی از خاطراتش تو دانشگاه واسم تعریف کرد چقدر خاطراتش قشنگ بود من باورم نشده بود که کنارش تو اتوبوس نشستم انگار یه خواب بود وقتی رسیدیم کلی سوار ماشینا شدیم قرار بود مسیر رفتنش به دانشگاه رو بهم نشون بده بعدشم منو برد کنار دریا البته بهتره بگم شط یه منطقه ی خیلی قشنگ و سر سبز که خودش با دوستاش می گفت زیاد اومده بود اونجا تو آلاچیق کنار هم نشستیم
کلی با هم حرف زدیم حرفاش قشنگ بود یه هو مکث کردیم و بعد من گفتم باورم نمیشه که الان اینجاییم اونم گفت منم همین طور گفتم چه قدر زود به هم رسیدیم و همو دیدیم گفت می خوای برم دیرتر بیام با این حرفش خندم گرفت گفتم نه این چه حرفیه گفت که خیلی خوشحاله که من باش اومدم اهواز راستش هنوزم که هنوزه فکرشو نمی کردم که این طور بشه خلاصه با هم تو بلوار و این ور و اون ورو خیلی جاها رفتیم گشتیم بعدشم دوباره برگشتیم ترمینال اونجا هم سوار یه ماشین شدیم و برگشتیم ترمینال آبادان تو راه باز خیلی قشنگ بود کلی شوخی و خنده بود اون روز خیلی خوشحال بودیم بعد برگشتیم من رفتم خونه مامان بزرگم اونم بر گشت خونشون من آبادان اونم یه شهرستان دیگه چقدر سخته عزیزت ازت دور باشه
اما خدا کریمه امروز 23 مرداد قرار شد تا یه هفته با هم قهر کنیم آخه شارژ ندارم که بهش اس بدم اونم وقتی بهش گفتم که یه هفته با هم در ارتباط نباشیم و مراقب خودت باش واز این جور حرفها فکر کرد می خوام ازش جدا شمو اونو نمی خوام اما من بهش اطمینان دادم و بهش گفتم که اشتباه می کنه و من اونو خیلی دوستش دارم قراره با هم ازدواج کنیم البته دو سال شایدم سه سال دیگه ......می خواد بیاد سر کلاسام تو دانشگاه موندم چی کار کنم امیدوارم استادام قبول کنن بیاد سر کلاسام بشینه امیدوارم
فعلا همین چند روزه که با هم دوستیم بقیشم خدا کریمه خدا کنه واقعا بهش برسم خدا جون عزیز دلمو ازم نگیر من جز اون کسی و ندارم پس اونو ازم نگیر
راستش وقتی حرفای دلمو میشینم میخونم تمام خاطرات خوش اون روزا واسم زنده میشه هر چند وقت یه بار میرم میبینمش
اما از این به بعد باید کمتر همو ببینیم آخه باید واسه ارشد بخونه نمی خوام مزاحمش بشم می خوام ارشدشو هرچه زودتر بگیره اون مثه من عاشق درس خوندنه شک ندارم کنکور ارشد دولتی سال دیگه قبول میشه
سلام به همگی خوبین بچه ها ؟راستش امشب بدجور دلم گرفته به قول یکی از بچه ها میگه تو هر موقع دلت میگیره میای اینجا و مینویسی راستش راست میگه من هر موقع دلم میگیره میام اینجا و دردو دلامو مینویسم یه جورایی خودمو خالی میکنم !
ولی نمیدونم چی بنویسم
عزیز دلم تو کنکور ارشد قبول نشد خیلی واسش ناراحت شدم وقتی خبر دادن قبول نشده دلم درد اومد انگار من قبول نشدم
موقعی که بهش این خبرو دادن من پیشش بودم اما ازش خواستم نا امید نشه اونم خدارو شکر نا امید نبود می خواد واسه سال دیگه شرکت کنه کارشناسی ارشد رشته روانشناسی بالینی دکتر خوب و مهربونم لیسانس روانشناسی بالینی رو داره
راستش به وجودش افتخار میکنم راستی ۵ روز دیگه یه ماه از آشناییمون با هم میگذره انگار همین دیروز بود که قرار بود برای اولین بار همو ببینیم
عزیز دلم......! میخوام از همین جا با صدای بلند داد بزنم خیلی دوست دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فردا
سلام به همه ی دوستای گلم ممنون که بهم سر زدین راستش نمی دونم از کجا شروع کنم فقط می خوام بگم عاشق شدم عاشق کسی که همه ی وجودمه همه ی تار و پودمه خیلی دوستش دارم خیلی زیاد
خیلی خوش حالم این بار خدا بهم هدیه ی خیلی قشنگی داد راستش از خدا خیلی هدیه گرفتم اما این بار یه جور دیگه بود
واقعا ممنونم ازت خدا جونم من عزیز دلمو با یه دنیا عوض نمی کنم
راستش خیلی پسر خوبیه مهربون با ادب اگه بگم خیلی واسم مقدسه دروغ نگفتم خیلی عزیزه جوری که حتی یه لحظه رو بدون اون نمی تونم تاب بیارم جالبه نه بالاخره آبجی تونو خوش حال دیدین آخه هر سری آپ می کنم همراه با غم و غصه است اما این بار یه جور دیگه بود مگه نه ؟
من فدای همه تون بشم که این قدر بهم لطف دارین بچه ها راستش از اینکه یه روز از دستش بدم خیلی می ترسم دعا کنید خدا هدیه شو ازم نگیره من از هدیه ی خدا راضیم خیلی ام دوسش دارم نمی خوامم از دستش بدم آخ اگه بدونید چه قدر دوستش دارم
حالا بریم سراغ نظراتتون بچه ها هر چی سعی می کنم بتونم بهتون نظر بدم نمیشه نمی دونم چی کار کنم به نظر شما چرا نمی تونم بهتون نظر بدم خدا کنه فردا که بیام نت بشه بهتون نظر بدم قربون همتون
بازم میامو واستون در مورد عشقم میگم البته اونم میاد و می خونه می خوام ازش اجازه بگیرم ببینم می تونم در موردش چیزی بگم ببینم می تونم بگم چه طور با هم آشنا شدیم یا نه ؟ هرچند فکر می کنم دوست نداره من بگم اما باهاش صحبت می کنم ببینم چی میشه اوکی
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم....
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ... دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود... و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشاندارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهايمرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزردهعشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگزبه روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموشنخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
عشق شاید تنها جایزه ی این روزگار نامهربان است كه برای بردنش نیازی به پارتی نیست !! برایش مهم نیست كه تو "شاهی یا گدا" ! مردی یا زن ! هر چه كه هستی ، باش ! فقط تنها شرطش این است كه ارزش آن را بشناسی و حرمتش را نگه داری
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟ آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟ میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟ ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟ رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
موج نگاهت كشتی قلب مرا چه بی صدا شكست
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
ای کاش گل بودی تا به اندازه تمام بدیهات پرپرت میکردم
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
عشق مثل آب میمونه.....که میتونی توی دستت قایمش کنی..آخرش یه روز دستت رو باز میکنی میبینی نیست... قطره قطره چکیده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات ؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات ؟ شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات ؟ اجازه هست بیای پیشم یکم بگم دوست دارم ؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم ؟ اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی ؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی .
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
میگن یه ماه تو آسمون یه فرشته رو زمین.عزیزم خسته نمیشی دو شیفت کار می کنی
♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
آنچه که هستی هدیه خداست به تو و آنچه که خواهی شد هدیه ی تو است به خدا ، پس سعی کن بی نظیر باشی.
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد. ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند خسيس : كسي كه وقتي خانهاش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد ...
خوبین ؟ راستش بد جور دلم واستون تنگیده بود .........!
چند شب پیش یکی از بهترین دوستای داداشم که منو خانوادم خیلی دوسش داشتیم و پسر خیلی خوبی بود فوت شد دلم گرفته هنو باورم نشده که مرتضی این پسر همیشه خندون رفته اون دنیا یعنی واقعا دیگه رفته من که هنوزم که هنوزه باورم نشده و وقتی یادش می افتم اشک از چشام میاد پایین کاش هیچ وقت نمیشناختیمش کاش اصلا با کسی مثل اون آشنا نبودیم
آخ اگه مامانشو میدیدین تو دلم آتیشه نمیدونم اما دلم فقط گریه می خواد آخه چرا به این زودی از پیشمون رفت مثل داداشیم بود مهربون شوخ خنده رو خدا رحمتش کنه روحش شاد
ببخشید ناراحتتون کردم مرتضی دوست داداشم سعید یه سال از سعیدمون بزرگتر بود سعید متولد سال ۷۰ هستش ...... مریضی تالاسمی داشت تو بیمارستان اهواز مرد چقدر دلم واسه خنده هاش حرفاش تنگیده خداییش پسر خوبی بود دلم میسوزه جوون مرگ شد !